ابن أبي أصيبعة ( مترجم : سيد جعفر غضبان )
362
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى )
نفيس و فاخر و ظريف برايش مىآوردند . در اين خلال طبيب او بختيشوع كه متوكل با او مأنوس بود بر او وارد شد . متوكل به او گفت : امروز چه مىبينى ؟ در جواب گفت : آنچه مىبينم بمانند چيزهائى ( پس مانده ) است ، كه گدايان از هر طرف جمع مىكنند . حال ببين من چه آوردهام . سپس از آستين خود جعبه كوچك آبنوس طلاكارى درآورد و آن را باز كرد ، كه پارچهء ابريشمى سبزى از داخل آن نمودار گشت و در آن قاشق بزرگى از گوهر گرانبهائى گذارده شده و بسيار براق بود و درخشندگى داشت و آن را در برابر متوكل گذارد . متوكل چنين چيزى نديده بود . خليفه پرسيد اين را از كجا آوردهاى ؟ در جواب گفت : مردم كريم آن را به من دادهاند . بعدا گفت ام جعفر زبيده در اثر سه مرتبه معالجه هر مرتبه سيصدهزار دينار بپدرم داد . يك مرتبه ام جعفر كسالتى در حلق پيدا كرد ، كه مىترسيد بخناق منتهى شود . پدرم به او دستور فصد داد . بعلاوه داروهاى خنككننده و غذاهاى مناسب برايش تجويز كرد كه تهيه كردند و چون داروى ام جعفر را آوردند در يك سينى بسيار عجيب الشكل بود ، كه در آن سينى اين قاشق گرانبهاء را گذارده بودند . پدرم به من اشاره كرد كه آن را بردارم . منهم آن را برداشته در طيلسان خود گذاردم . پيشخدمت خواست آن را از دست من بگيرد ، ولى ام جعفر بوى دستور داد با مهربانى به او بگو ، آن را پس بدهد و ده هزار دينار عوض آن را بده . من از رد آن امتناع كردم . آنگاه پدرم گفت : بانوى بزرگوار پسرم تا حالا دزدى نكرده است ، او را مفتضح نفرمائيد و دل او را نشكنيد . ام جعفر از اين حرف خنديد و آن را به او بخشيد . متوكل پرسيد : آن دو مورد ديگر را هم نقل كن ؟ بختيشوع گفت : ام جعفر از قول يكى از كنيزانش گفت : كه دهانش بوى مىدهد . به پدرم گفت مرگ بر من گواراتر از اين حالت است . پدرم ويرا تا عصر آن روز گرسنه نگاهداشت . سپس بوى ماهى سرخ كرده نيم سوخته داد و پس از آن درد نبيند ( شراب خرما ) از خرماى نرسيده به زور بوى خورانيد . در اين حال دلش بهم خورد و استفراغ كرد . سه روز ويرا به اين طريق معالجه نمود . سپس بوى گفت : به صورت كسى كه از عفونت دهان